جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند «همدلی» است؛

در روزهایی که فشارهای اقتصادی، ناامنی‌های روانی و خستگی جمعی بر زندگی مردم سایه انداخته، جامعه بیش از هر زمان دیگری نیازمند «همدلی» است؛ اما آنچه بیش از پیش خود را نشان می‌دهد، دو قطبی شدن، مرزبندی‌های تند و ناتوانی در تحمل دیگری است.

گویی هرکس ناگزیر است در یکی از دو سوی یک خط بایستد؛ یا «با ما» یا «بر ما».

در چنین فضایی، تفاوت در اندیشه نه به عنوان فرصتی برای گفت‌وگو، بلکه به عنوان تهدیدی برای حذف تلقی می‌شود. این در حالی‌ست که هیچ جامعه‌ای با حذف صداهای متفاوت، به بلوغ فکری و اجتماعی نمی‌رسد.

واقعیت این است که در شرایط دشوار، روان انسان‌ها آسیب‌پذیرتر می‌شود. اضطراب، خشم، ناامیدی و احساس بی‌قدرتی می‌تواند به شکل‌گیری قضاوت‌های سریع، برچسب‌زنی و طرد دیگری منجر شود. اما همین‌جا نقطه‌ای‌ست که باید آگاهانه مکث کرد.

هر انسانی، روایتی دارد؛ تجربه‌ای زیسته که بر نگاه و انتخاب‌هایش اثر گذاشته است. ما لزوماً قرار نیست با این نگاه‌ها موافق باشیم، اما می‌توانیم آن‌ها را بفهمیم.

همدلی به معنای پذیرش عقاید دیگران نیست؛ بلکه به معنای به رسمیت شناختن «انسانِ» پشت آن عقیده است. ما می‌توانیم مخالف باشیم، نقد کنیم، حتی مرزبندی داشته باشیم—اما بدون تحقیر، بدون حذف، بدون نفرت.

جامعه‌ای که در آن افراد نتوانند دیگری را تحمل کنند، به تدریج به جزایر جداافتاده‌ای تبدیل می‌شود که هیچ پلی میان‌شان وجود ندارد. در چنین شرایطی، نه گفت‌وگویی شکل می‌گیرد و نه راه‌حلی جمعی برای عبور از بحران‌ها.

دگردوستی، یعنی توان دیدن رنج دیگری—حتی اگر شبیه ما فکر نکند. یعنی اینکه بدانیم درد، مرز ایدئولوژیک نمی‌شناسد. وقتی فشار بر زندگی مردم زیاد می‌شود، آنچه می‌تواند ما را حفظ کند نه یکدستی فکری، بلکه پیوند انسانی است.

شاید وقت آن رسیده که به جای تلاش برای «قانع کردن» یکدیگر، کمی بیشتر برای «فهمیدن» وقت بگذاریم.نه برای اینکه شبیه هم شویم، بلکه برای اینکه در عین تفاوت، کنار هم بمانیم.

🔻آموزش کودکان که با مجازی شدن‌های پی‌در‌پی عملا کودکان را به حال خود رها کرده

🔻آموزش کودکان که با مجازی شدن‌های پی‌در‌پی عملا کودکان را به حال خود رها کرده

بار دیگر با توقف کامل آموزش حضوری این بار به دلیل نگرانی‌های امنیتی در جنگ، مدارس ناچار شدند آموزش را از طریق سامانه شاد، مدرسه تلویزیونی و بسته‌های آموزشی دنبال کنند؛ این اولین بار نیست که کودکان تحت چنین شرایطی قرار است “آموزش” ببینند. آموزش مجازی تقریبا از زمان کرونا آغاز شد که بُعد جهانی داشت. اما مدارس در ایران به بهانه‌های مختلف چون آلودگی هوا، سرما، گرما، کمبود گاز، کمبود برق و … از اولین جاهایی هستند که یا تعطیل می‌شوند یا آموزش مجازی را در پیش می‌گیرند. طبق گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس، آموزش مجازی با افت شدید کیفیت و کاهش بیش از ۶۰ درصدی ساعات آموزش همراه بوده است.
هنگامی که مدارس را تعطیل می‌کنیم، درواقع به شرایط نامناسب و به اصلاح دو سر باخت می‌رسیم، زیرا بدون راهکاری‌های اساسی مشکلات ماندگار خواهد بود و دانش‌آموزان نیز با کیفیت نامطلوبی آموزش می‌بینند و عملا در با تعطیلی و مجازی کردن مدارس صورت مساله پاک می شود.
البته در زمان جنگ بسیار طبیعی است که مدارس تعطیل شوند اما حتی در شرایط جنگی هم می‌توان فضاهای امنی با پروتکل‌های تدوین شده برای آموزش کودکان فراهم کرد. اما امروز که ۲۰ روز از اعلام آتش‌بس می‌گذرد همچنان مدارس به صورت مجازی برگزار می‌شود در حالیکه در این مدت آموزش و پروش با یک برنامه منسجم می‌توانست کودکان را راهی مدرسه کند تا کودکان و نوجوانان نیز فرصتی برای تعامل و دوستی و یادگیری و همدلی را داشته باشند اما گویا این موارد در اولویت برنامه‌های دولت نیست و با مجازی کردن عملا هیچ نقشی در آموزش کودکان ندارند.
محدودیت‌های فناوری، ضعف زیرساخت اینترنت و ناتوانی برخی خانواده‌ها در تهیه ابزارهای هوشمند باعث شده دست‌کم ۲ میلیون دانش‌آموز از آموزش مجازی محروم بمانند و خطر تعمیق شکاف آموزشی افزایش یابد. مرکز پژوهش‌های مجلس در گزارشی تاکید کرده است که کاهش تعامل معلم و دانش‌آموز، افت کیفیت ارزشیابی، و حذف بخشی از کارکردهای اجتماعی مدرسه، عمق یادگیری کودکان را به طور جدی تهدید می‌کند.
علاوه بر اینها، مشکلاتی که برای برگزاری کلاس‌های آنلاین وجود دارند، معلم‌ها، والدین و بیشتر مادران را از پا درآورده. در شرایط عادی، کودکان زمانی که قرار است صرف آموزش رسمی شود را در مدرسه سپری می‌کنند و والدین قرار نیست این وظیفه را نیز به دوش بکشند.استمرار آموزش در شرایط بحرانی یکی از مولفه‌های مهم تاب‌آوری اجتماعی به شمار می‌آید.در مقابل، هرگونه توقف در روند آموزش پیامدهای آموزشی قابل‌توجهی به دنبال دارد.
آثار منفی وقفه در آموزش در سال‌های تحصیلی آینده نیز نمایان خواهد شد. به همین دلیل، یافتن راهکارهایی برای ادامه آموزش در شرایط بحران از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است و دولت و آموزش و پروش باید برای حل این بحران برنامه‌های اساسی داشته باشند تا کودکان این سرزمین بیش از این آسیب نبینند.

ما سال نو را آغاز کردیم، اما نه با آرامش و امیدی که شایسته آن هستیم؛ بلکه با قلب‌هایی سنگین از اندوه، در میانه یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ سرزمین‌مان.

ما سال نو را آغاز کردیم، اما نه با آرامش و امیدی که شایسته آن هستیم؛ بلکه با قلب‌هایی سنگین از اندوه، در میانه یکی از تلخ‌ترین فصل‌های تاریخ سرزمین‌مان.
چهل روز و شب، آسمان شهرها و روستاهایمان شاهد رنجی بی‌پایان ناشی از تجاوز آشکار امریکا و رژیم اسرائیل بود. صدای زندگی، جای خود را به اضطراب و ناامنی داد و خانه‌هایی که باید مأمن آرامش باشند، در سایه ترس فرو رفتند. در این میان، کودکان، کوچک‌ترین و بی‌دفاع‌ترین اعضای جامعه، بیش از همه بار این درد را بر دوش کشیدند.
کودکانی که باید در کلاس‌های درس، با رویاهای رنگی خود آینده را می‌ساختند، ناگهان با واقعیتی تلخ و ناعادلانه روبه‌رو شدند. حادثه تلخ حمله وحشیانه امریکا به “مدرسه میناب” در روز نخست جنگ، که جان ۱۶۸ دانش‌آموز را گرفت، زخمی عمیق بر وجدان جمعی ماست؛ زخمی که نه‌تنها یک جامعه، بلکه انسانیت را به سوگ نشاند. مدرسه باید پناه باشد، نه صحنه فقدان.
در میان این تاریکی، ما در موسسه «مهروماه» تلاش کردیم چراغی هرچند کوچک، روشن نگه داریم. از همان روزهای نخست، با همراهی داوطلبان و تیم‌های مددکاری و روان‌شناسی، کنار کودکان و خانواده‌ها ماندیم؛ شنیدیم، همراهی کردیم و کوشیدیم اندکی از سنگینی این روزها را سبک‌تر کنیم.
کلاس‌ها را دوباره برپا کردیم، اول در فضای مجازی و سپس حضوری، نه فقط برای آموزش، بلکه برای بازگرداندن حس زندگی، امید و پیوند.
ما هنوز اینجاییم. در کنار کودکانی که لبخندشان، حتی در میان رنج، خاموش نشده است. باور داریم که امید، هرچند شکننده، هنوز زنده است. و ما تا رسیدن به روزهایی روشن‌تر، تا بازگشت امنیت، صلح و عدالت، دست از همراهی برنخواهیم داشت.

شاید نتوانیم همه چیز را تغییر دهیم، اما می‌توانیم حضور داشته باشیم؛ با توجه، با شنیدن، با در کنار هم ایستادن. گاهی همین که کسی بداند تنها نیست، آغازِ ترمیم است.

شاید نتوانیم همه چیز را تغییر دهیم، اما می‌توانیم حضور داشته باشیم؛ با توجه، با شنیدن، با در کنار هم ایستادن. گاهی همین که کسی بداند تنها نیست، آغازِ ترمیم است.

🔸پشت لایک‌ها؛ کودکی‌ای که به فروش می‌رود

🔸پشت لایک‌ها؛ کودکی‌ای که به فروش می‌رود

کودکان کار در لباس مجلل و نقش اینفلوئنسر
این روزها کودکانی در اینستاگرام اکانت عمومی دارند که بعضی از آن‌ها بیش از یک میلیون فالوئر دارند و هر روز مجبورند جلوی دوربین ژست بگیرند. یک میلیون فالوئر؛ یعنی یک میلیون چشم. و روشن است که در میان آن‌ها، افراد سودجو و فرصت‌طلب هم حضور دارند. هر عکس، هر ویدئو و هر لایک می‌تواند این کودکان را در معرض خطرهای جدی و بلندمدت قرار دهد—خطرهایی که اغلب والدین یا از آن‌ها بی‌خبرند، یا به‌خاطر منافع مالی، شهرت یا «عادی‌سازی» این فضا، عامدانه بر آن‌ها چشم می‌بندند.

کودکان حق دارند محیطی امن و خصوصی داشته باشند. وقتی از آن‌ها فیلم و عکس می‌گیرید و در فضای عمومی منتشر می‌کنید، حتی اگر نیت بدی نداشته باشید، در حال نقض حقوق بنیادین کودک هستید. ژست‌ها و رفتارهایی که کودکانه نیستند، یا محتوایی که به نظر بزرگسالان «باحال» یا «جذاب» می‌آید، می‌تواند زمینه‌ساز سوءاستفاده آنلاین، قلدری اینترنتی، فشار روانی و آسیب‌های اجتماعی عمیق شود.
این خطرها فرضی یا اغراق‌آمیز نیستند؛ آن‌قدر واقعی‌اند که بسیاری از کشورها ناچار شده‌اند برای محافظت از کودکان در فضای دیجیتال، قانون‌گذاری صریح انجام دهند.
امروز در فرانسه، «کیدفلوئنسری» به‌طور رسمی نوعی کار کودک محسوب می‌شود. والدین بدون مجوز دولتی حق تولید محتوای درآمدزا از کودک را ندارند و بخش عمده درآمد باید تا ۱۸سالگی در حسابی مسدود نگه داشته شود. در ایالات متحده، ایالت‌هایی مانند ایلینوی، کالیفرنیا و مینه‌سوتا والدین را موظف کرده‌اند بخشی از درآمد حاصل از محتوای کودک را در حساب امانی ذخیره کنند و حتی برای کودک «حق حذف محتوا» در بزرگسالی در نظر گرفته‌اند. این قوانین دقیقاً از یک واقعیت ساده می‌آیند:کودک نمی‌تواند از خودش در برابر بهره‌کشی دیجیتال محافظت کند؛ این وظیفه جامعه و قانون است.
خطرهایی که کودکانِ پرمخاطب در شبکه‌های اجتماعی با آن مواجه‌اند، شامل موارد زیر است:
سوءاستفاده و آزار آنلاین: تصاویر و ویدئوهای کودک می‌تواند به‌راحتی توسط افراد ناشناس ذخیره، بازنشر یا در بافت‌هایی کاملاً ناامن استفاده شود.
آسیب روانی: کودک ممکن است یاد بگیرد که فقط زمانی ارزشمند است که دیده شود، لایک بگیرد و «اجرا» کند؛ نه زمانی که خودش است.
از بین رفتن حریم خصوصی: آنچه در کودکی منتشر می‌شود، پاک نمی‌شود؛ سال‌ها بعد هم همراه کودک خواهد بود، بدون اینکه کنترلی بر آن داشته باشد.
فشار اجتماعی و هویت دیجیتال: کودک ممکن است خود را با یک نسخه ساختگی و نمایشی از خودش مقایسه کند و دچار اضطراب، شرم یا بحران هویت شود.
خطر بهره‌کشی: شهرت دیجیتال کودک می‌تواند او را در معرض تهدیدهای مالی، روانی و حتی جنسی قرار دهد.
و اگر کسی بگوید: «من والد هستم، صلاح فرزندم را می‌دانم»، باید یادآوری کرد که حق والدین نامحدود نیست. شما مالک بدن، تصویر و ذهن کودک نیستید. کودک شما حق دارد انتخاب کند، حریم شخصی داشته باشد و کودک بماند. این حقوق، طبق کنوانسیون حقوق کودک، غیرقابل چشم‌پوشی‌اند—حتی اگر قانون داخلی کشوری هنوز از آن عقب مانده باشد.
کشورهایی که امروز قانون‌گذاری کرده‌اند، یک پیام روشن می‌دهند:درآمد، شهرت و تولید محتوا، هرگز بالاتر از حقوق کودک نیست.
پس پیش از آن‌که بار دیگر کلیپ یا عکس کودکتان را منتشر کنید، از خود بپرسید:آیا این محتوا واقعاً به نفع اوست یا به نفع من؟آیا او اگر بزرگ شود، از این تصویر راضی خواهد بود؟آیا حق او برای رشد طبیعی، بازی، اشتباه کردن و کودک بودن حفظ شده است؟
کودک شما زندگی خودش را دارد، نه زندگی دیجیتال شما.احترام به حریم و حقوق کودک، نه لطف است و نه انتخاب شخصی؛یک مسئولیت انسانی، اخلاقی و به‌طور فزاینده‌ای، یک الزام قانونی است.

جشن روز داوطلب

به بهانه‌ روز داوطلب دور هم جمع شدیم؛ نه فقط برای جشن گرفتن یک روز در تقویم، بلکه برای پاسداشت دل‌هایی که بی‌هیاهو، بی‌دریغ و از سر مسئولیت انسانی، در مسیر تغییر قدم برمی‌دارند.شما داوطلبان و همکاران مهروماه، با حضورتان در کنار زنان و کودکانی که در معرض آسیب‌اند، معنای واقعی همدلی را زنده می‌کنید و با هر گام، نوری از امید به دل‌هایی می‌تابانید که بیش از هر چیز به دیده‌شدن و حمایت نیاز دارند.
این جشن، فرصتی بود برای مکثی کوتاه در میان تلاش‌های پیوسته‌مان، برای با هم بودن، نفس تازه کردن، و یادآوری این حقیقت که تغییر، هرچند دشوار، با همراهی شما ممکن می‌شود.پاینده باشید و سبز


پیش داوری های جنسیت زده درباره زنان را تغییر دهیم

قرن هاست مجموعه‌ای از باورهای پیش‌ساخته و نادرست درباره زنان، آرام و بی‌صدا در زندگی روزمره جا خوش کرده‌اند؛ باورهایی که نه از تجربه واقعی زنان، بلکه از تکرار، قضاوت و روایت‌های ناقص ساخته شده‌اند.
این تصورهای غلط فقط برداشت ما را تغییر نمی‌دهند؛بر انتخاب‌ها، فرصت‌ها و حتی تصویر ذهنی زنان از خودشان اثر می‌گذارند.
وقت آن است که با دقت بیشتری ببینیم،بپرسیم،و روایت‌های کهنه را کنار بگذاریم.گاهی تغییر از همین آگاه شدن‌های کوچک شروع می‌شود.

 

 

 

تا زمانی که زنان امنیت ندارند، جامعه امن نیست

در روز جهانی منع خشونت علیه زنان، ما بار دیگر صدای زنانی می‌شویم که در سکوتِ قانون، در سایه‌ی بی‌پناهی و در دل ساختارهای تبعیض‌آمیز، هر روز خشونت را زیسته‌اند. زنانی که در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که هنوز «حقِ زیستن بدون خشونت» را برای آنان مسلم نمی‌داند و قوانینش، به‌جای حمایت، آنان را بارها و بارها تنها گذاشته است.
در ایران، خشونت علیه زنان تنها یک رویداد فردی نیست؛ یک واقعیت ساختاری و قانونی است. زنانی که مورد خشونت خانگی قرار می‌گیرند، نه پشتوانه‌ قانونی کافی برای گزارش و پیگیری دارند، نه تضمینی برای امنیت پس از گزارش. در حالی‌که سال‌هاست لایحه‌ «حمایت از زنان در برابر خشونت» میان نهادهای مختلف معطل مانده و هنوز به تصویب نهایی نرسیده، زنان هر روز قربانی خلأهای قانونی می‌شوند که از آنها در برابر خشونت جسمی، روانی، جنسی، اقتصادی و اجتماعی حفاظت نمی‌کند.
قتل‌های موسوم به «ناموسی» در سال‌های اخیر بار دیگر عمق بحران را روشن کرده‌اند؛ قتل‌هایی که در آنها زن، نه تنها توسط نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش کشته می‌شود، بلکه قانون با مجازات‌های سبک و تبعیض‌آمیز، این چرخه‌ خشونت را بازتولید می‌کند. قتل رومینا، مونا حیدری، غزل رخشاویی و ده‌ها زن بی‌نام دیگر، یادآور این حقیقت تلخ‌اند که جان زنان به‌دلیل ساختارهای حقوقی تبعیض‌آلود، بی ارزش است.
خشونت علیه زنان در سکوت شکل نمی‌گیرد؛ در سایه‌ قوانینی که اجازه‌ ازدواج کودک را می‌دهند، در زیر سقفی که زن برای خروج از آن به اجازه نیاز دارد، در فرهنگی که خشونت را «حق تربیت»، «حق مرد» یا «حفظ آبرو» می‌نامد، و در دستگاه‌های قضایی و انتظامی که گاهی خود تبدیل به بخشی از چرخه‌ خشونت می‌شوند.
امروز مطالبه‌ ما روشن است: تصویب فوری قانون حمایت از زنان در برابر خشونت و اصلاح ساختارهای قانونی‌ای که زنان را بی‌دفاع می‌گذارد. این امر تنها با حذف قوانین تبعیض‌آمیز و لغو هرگونه معافیت قانونی برای قتل‌های ناموسی و اصلاح جدی مجازات‌ها ممکن می‌شود. در کنار آن، باید پناهگاه‌های امن و دسترسی واقعی زنان به حمایت قضایی، روانی و اجتماعی فراهم شود و آموزش فراگیر درباره‌ حق زنان برای زندگی عاری از خشونت در برنامه‌ریزی‌های رسمی کشور جای گیرد. این حداقلِ ضرورتی است که برای امنیت و کرامت زنان باید فوراً محقق شود.
روز جهانی منع خشونت علیه زنان فقط یک مناسبت نیست؛ یادآور این است که امنیت زنان، شاخص بنیادی سلامت و عدالت یک جامعه است. تا زمانی که زنان در خانه، خیابان، محیط کار و در متن قانون ایمن نباشند، نمی‌توان از جامعه‌ای سالم، پیشرفته یا عادلانه سخن گفت.

🔻فقر؛ بحرانی که آینده کودکان را نشانه گرفته است

انتشار آمار تازه از سوی هادی موسوی‌نیک، عضو هیأت علمی مرکز پژوهش‌های مجلس، مبنی بر اینکه حدود ۲۶ میلیون نفر از مردم ایران (۳۰ درصد جمعیت) در فقر مطلق زندگی می‌کنند و حدود ۴ میلیون نفر حتی توان تأمین غذای روزانه خود را ندارند، نه صرفاً یک هشدار اقتصادی، بلکه زنگ خطری برای بنیان‌های اجتماعی، امنیت آینده و کرامت انسانی جامعه است. وقتی ضریب جینی (ضریب جینی که یکی از شاخص‌های اصلی سنجش نابرابری درآمدی است) حدود ۰.۳۹ اعلام می‌شود، به این معناست که شکاف طبقاتی در ایران نه تنها گسترده است، بلکه به مرحله‌ای رسیده که توان بازتولید سلامت اجتماعی را تهدید می‌کند.
فقر امروز، بحران فردا نیست؛ بحران اکنون است در چهره‌ کودکان
کودکان اولین قربانیان خاموش فقر هستند. فقر در ایران دیگر تنها به معنای نان شب نیست؛ به معنای سلب حقِ رشد، یادگیری، سلامت و امنیت روانی کودکان است. وقتی خانواده‌ای درگیر فقر مطلق است، اولین چیزی که حذف می‌شود «کودکی» است.
اثراتی که فقر بر کودکان می گذارد:
۱. سوء‌تغذیه و آینده‌های از دست‌رفتهدر خانواده‌هایی که درآمدشان کفاف غذای روزانه را نمی‌دهد، رشد جسمانی کودکان دچار اختلال می‌شود: کم‌خونی، کوتاه‌قدی، ضعف سیستم ایمنی و کاهش تمرکز تنها بخشی از پیامدهای قابل مشاهده است. اما آسیب اصلی در جایی شکل می‌گیرد که دیده نمی‌شود—در مغز کودک، جایی که فقر سلول‌های عصبی را خاموش و توان یادگیری را کاهش می‌دهد.
۲. ترک تحصیل و بازتولید چرخه فقروقتی فقر وارد خانه می‌شود، مدرسه اولین جایی است که کودکان از آن حذف می‌شوند. کودکان در سن ۹ تا ۱۴ سالگی به بازار کار رانده می‌شوند؛ بی‌آنکه مهارتی آموخته باشند. این یعنی تولید نسلی درگیر با مشکلات اقتصادی، اجتماعی و روانی و هویتی که تبدیل به کارگران ارزان، بدون پشتوانه اجتماعی می شوند که فقر را به نسل بعد منتقل خواهند کرد.
۳. فقر عاطفی و فرسایش روانفقر فقط سفره را کوچک نمی‌کند؛ آرامش را می‌گیرد. کودکانی که هر شب صدای دعوای والدین بر سر اجاره خانه، نان و بدهی را می‌شنوند، با احساس ناامنی، شرم و بی‌ارزشی بزرگ می‌شوند. آنان به‌تدریج نسبت به جامعه بی‌اعتماد یا پرخاشگر می‌شوند. فقر، نخست روان کودک را می‌بلعد و سپس آینده او را.
۴. رشد حاشیه‌نشینی و شکل‌گیری طبقه‌ی فراموش‌شدهدر حاشیه شهرها، کودکانی زندگی می‌کنند که نامشان در هیچ آماری ثبت نشده است؛ نه در مدرسه‌اند، نه بیمه دارند، و نه حتی در چشم سیاست گذار دیده می‌شوند. این کودکان، اگر از تحصیل جا بمانند، اگر هر روز با خشونت خانگی، اعتیاد یا سوءاستفاده مواجه شوند، جامعه‌ای می‌سازند که در آن خشم انباشته و بی‌اعتمادی اجتماعی به‌صورت انفجارهای ناگهانی بروز می‌کند.
۵. زنانه و کودکانه شدن فقردر بسیاری از خانواده‌ها کودکان نه تنها مصرف‌کننده، بلکه نان‌آور خانواده‌اند. کار کودکان در خیابان، کارگاه‌ها، زباله‌گردی یا ازدواج‌های زودهنگام دختران، چهره‌ آشکار این فقر است. این وضعیت نه فقط نقض حقوق کودک، بلکه تخریب سرمایه انسانی کشور است.
فقر، فقط درد اقتصادی نیست؛ تهدیدی علیه حافظه جمعی و آینده اجتماعی ماست. وقتی یک‌سوم جامعه درگیر فقر مطلق است، ما با «بحران معیشت» روبه‌رو نیستیم؛ با فروپاشی تدریجی امکان رؤیا دیدن روبه‌رو هستیم. نسلی که فرصت خیال‌پردازی، بازی، آموزش و ساختن خود را از دست می‌دهد، در آینده نمی‌تواند جامعه‌ای سالم، خلاق یا حتی پایدار بسازد.
فقر نه مسأله افراد، بلکه مسأله ساختارهاست؛ و اگر امروز نادیده گرفته شود، فردا نه تنها اقتصاد که اخلاق، امنیت و همبستگی اجتماعی را نیز خواهد بلعید.

🔻روایت پروانه؛ زن، مادر، مهاجر

پروانه ۳۵ ساله است؛ مادری با چهار فرزند، دو دختر و دو پسر. سال‌هاست زندگی‌اش میان ایران و افغانستان در رفت‌وآمد است، اما در هیچ‌کدام از این دو سرزمین، جایی که خانه‌ی واقعی‌اش باشد پیدا نکرده است.
ازدواج، آغاز سفر پرچالش او بود. پس از مهاجرت به ایران، خیلی زود فهمید آنچه در انتظارش است، نه آرامش یک زندگی مشترک، بلکه خشونت، ناسازگاری و فشارهایی است که در خانه‌ی خانواده‌ی همسر تجربه کرد. برای رهایی، به افغانستان بازگشت و مدتی کوتاه در خانه‌ای مستقل توانست طعم آرامش را بچشد. اما آینده‌ی فرزندانش او را دوباره به ایران کشاند.
در ایران، مشکلات رنگ دیگری گرفت. همسرش با اعتیاد و بی‌ثباتی شغلی دست‌به‌گریبان بود و بار زندگی روی شانه‌های پروانه افتاد. او با خیاطی و کارهای کوچک سعی کرد فرزندانش را سرپا نگه دارد و اندکی استقلال مالی به دست بیاورد. اما سال‌ها فشار و مبارزه، جسم و جانش را خسته کرده است. خودش می‌گوید: «خیلی جنگیدم، خیلی مبارزه کردم… خسته شدم.»
پروانه، مثل بسیاری از زنان مهاجر و پناهنده، نه در افغانستان و نه در ایران پناه و حمایت واقعی ندارد. او با تبعیض، بی‌مهری، نگاه‌های قضاوت‌گرانه و کمبود حمایت‌های قانونی و اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کند. نگرانی بزرگش آینده‌ی فرزندانش است؛ آینده‌ای که میان ناامنی، اعتیاد و خشونت گم نشود.
او نمادی از هزاران زن مهاجر است که میان مرزها و قوانین، میان بقا و امید، میان ماندن و رفتن سرگردانند. زنانی که بار زندگی و تربیت نسل بعد را به دوش می‌کشند، اما از ابتدایی‌ترین حقوق و حمایت‌ها محرومند.
سؤال اصلی اینجاست: تا کی قرار است زنان مهاجر و پناهنده، بار این همه بی‌پناهی را تنهایی به دوش بکشند؟ چه کسی مسئول شنیدن صدای آن‌ها و ساختن آینده‌ای امن‌تر برایشان است؟