🔻ترس گفتن، امید دیده شدن!

ترس گفتن، امید دیده شدن!

🖌️به قلم ساجده پروازی؛ روانشناس مهروماه


روایت بهار، دختری که یاد گرفت صدایش را پنهان نکند. “مامانم همیشه عصبانیه. وقتی برمی‌گرده خونه، صداشو بالا می‌بره. اگه چیزی بخوام، دعوام می‌کنه. می‌گه لوس شدی. یه بار با سوزن ته‌گرد زد به پام. هنوزم دردش یادمه… ولی بیشتر از اینا، اینه که اصلاً نمی‌دونم چرا این کارو می‌کنه.” بهار (نام مستعار)، دختر ۱۲ ساله‌ای که با حس ناامنی بزرگ شده است همیشه ساکت، همیشه محتاط. از پدری می‌گوید که حضور دارد، اما فقط برای کنترل! “بابام نمی‌ذاره مامانم بره سر کار. می‌گه لازم نیست، ولی به جاش ما رو می‌فرسته دستفروشی. باید از صبح تا شب توی خیابون وایسیم”
خانه برای بهار نه فقط بی‌مهر، که بی‌پناه هم بوده
“مامانم همیشه می‌گه باید ظرفا رو بشوری. هیچ‌وقت بهم نگفت که دوستم داره. همیشه یا عصبانیه یا ساکت. بابامم اگه چیزی بخوام، عصبانی می‌شه و کتک‌مون می‌زنه.”
در جلسات درمان، نگاه بهار بیشتر از حرف‌هایش فریاد می‌زد.
چشم‌هایی که مدام دنبال تایید بودند، به دنبال این که اگر الان حرف بزنم، طرد نمی‌شوم؟ اگر بگویم چه می‌خواهم، دوباره دعوا نمی‌شود؟ وقتی درباره برادر کوچکش حرف زد، صدایش برای لحظه‌ای شکست: “وقتی کتک می‌خورم، فقط نگام می‌کنه…نمی‌دونه چی‌کار کنه. اون نگاه هنوزم تو ذهنمه گاهی حس می کنم نیاز دارم کسی باشه که فقط بهم اخم نکنه….”
بهار اول جلسات، تقریباً حرف نمی‌زد. جمله‌هایش را نصفه نیمه می‌گذاشت. بارها گفته بود:
“بی‌خیال”، اما در جلسات درمان فهمیدم پشت این بی‌خیال‌ها چه چیزی نهفته است: ترس از دوست‌نداشته‌شدن، از اشتباه‌بودن.
ما فقط با او کار نکردیم. خانواده‌اش هم دعوت شدند به جلسات. مادری که زیر فشار روانی، فقر و رابطه کنترل‌گرانه فرسوده شده بود. پدری که محبت‌کردن بلد نبود، اما قدرت کنترل رو به‌خوبی می‌شناخت.
در جلسات خانوادگی، کم‌کم گفت‌وگو شکل گرفت. آهسته، ولی رو به بهبود
حالا…بهار هنوز می‌ترسد ولی پنهان نمی‌شود، هنوز هم وقتی درباره خودش حرف می‌زند، نگاهش نگران می‌شود.
اما حالا یاد گرفته است داشتن خواسته‌ای، اشک ریختن، و احساساتی بودن، دلیل طرد شدن نیست.
بهار حالا نقاشی می‌کشد، گاهی صدای خودش رو ضبط می‌کند. می‌خندد، سوال می‌پرسد، و گاهی از دوست‌هایش می‌گوید.
هنوز هم نگاه می‌کند… اما حالا با امید، امید به این که کسی هست که صدایش رو می‌شنود حتی اگر صدایش هنوز می‌لرزد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟
نظری بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *