زهره دختری از تبار افغانستان بود
دختر جوانی پر از شور، از آنهایی که چشمهایشان برق میزند وقتی از رؤیاهایشان حرف میزنند. در دلش رویاهای بلندی میپروراند—از استایلهای مد روز تا ساختن دنیایی که در آن، خودش باشد، بینیاز از تأیید. اما دنیا برای زهره همیشه اینقدر رنگی نبود.
او در خانوادهای چشم به دنیا گشود که از نظر مالی کم نداشتند، اما چیزی به نام «ثبات» خیلی زود از خانهشان کوچ کرد. پدری که به دام اعتیاد افتاد، آرامآرام نهفقط داراییها، بلکه حرمت خانه را هم دود کرد و به هوا فرستاد. محبت، امنیت، خوراک، پوشاک… همه چیز رنگ حسرت گرفت. مادر، خسته از جنگ با زندگی و بیماریهای اعصاب و روان، کمکم سایهای شد از زنی که زمانی شاید لبخند هم میزد.
زهره نوزده ساله شد. نهال امید در دلش هنوز سرک میکشید، اما خاکی که در آن ریشه دوانده بود، ترکخورده و بیجان بود. خانوادهاش درک نمیکردند دختری در این سن چطور میخواهد خودش تصمیم بگیرد، لباس انتخاب کند، یا حتی آرزو کند. میان دعواهای روزمره و فشارهای روانی، هرروز بخشی از زهره خاموش میشد.
خانه دیگر «خانه» نبود. تاریکی و خشونت از در و دیوار میبارید. جایی برای تنفس نمانده بود، چه رسد به رویا. زهره تصمیمش را گرفت؛ فرار. با چمدانی از درد، و قلبی لبریز از امیدی لرزان، خانه را ترک کرد، شاید برای رسیدن به همان خوشبختی که همیشه سهم دیگران بود.
دهها پسر، هرکدام با قول و لبخند و رؤیای نجات آمدند. یکیشان، تنها یکی، دل زهره را لرزاند. او همان بود که گفت: «من میفهممت، با من بیا تا دنیاتو عوض کنم.» اما دنیا، به سیاق همیشگیاش، باز هم روی تلخش را نشان داد. زهره در نهایت نه به خوشبختی رسید، نه به آرامش—بلکه به بیمارستان روانپزشکی رسید. جایی که روحش را مثل نسخهای دارویی دستهبندی کردند. و او… ماند و تنها شد.
بدون خانواده، بدون دوست، بدون پناه.و در انتها زهره، تنها و زخمی، از سرزمینی که در آن بزرگ شده بود، به افغانستان بازگردانده شد—جایی که شاید فقط در شناسنامهاش خانهاش بود، نه در قلبش.
زهره رفت…نه فقط از ایران، بلکه از تمام آن چیزی که روزی برایش “زندگی” معنا میداد.
دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگو شرکت کنید؟نظری بدهید!